«مادر» مثل «هاجر»*احمد جعفری چمازکتی



هاجر، خاطرات روزهای خوش با اسماعیل بودن را در ذهن مرور می کند تا شاید بتواند نیشتر خارهای مغیلان را از یاد ببرد. جای پای او ، تنها اثر برجای مانده در صحرا است.
مادر به دنبال آب می رود و اسماعیل در مدار ماسه ها ، در انتظار دامن ترحم او بی تاب است. هاجر، مهاجر مقصد گم کرده صحرا، میان صفا و مروه را سعی می کند به امید جرعه آبی برای اسماعیل .
ناله های اسماعیل، سکوت صحرا را می شکند . مادر مضطرب و نگران هروله کنان به فرزند می رسد. در آغوشش می گیرد. اسماعیل آرام می شود و هاجر برای هفتمین بار میان صفا و مروه را در پی جرعه آبی می کاود.
این بار سکوت اسماعیل نگرانش می کند، بازمی گردد و فرزند را در کنار چشمه ای سیراب می بیند. زانو می زند ، قطره اشکی که بر گونه هایش جاری می شود ، به ‘زمزم’ می پیوندد.
* مدرس و کارشناس رسانه
* اجتمام* انتشار: علی حبیبی



انتهای پیام /*










شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید